تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره ازباغچه همسایه
سیب رادزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی وهنوز،
سالهاست که در گوش من آرام ،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان ،
می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم که
چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:17  توسط یه هموطن (فدای شما)
|
